گویند کسان بهشت با حور خوش است من میگویم که آب انگور خوش است این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار که آواز دهل شنیدن از دور خوش است
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 10:22 توسط افراسیاب
|
آسمان غرش کن و ببار که هر جا بباری سرزمین من است کوروش بزرگ
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 22:25 توسط افراسیاب
|
کوچک باش و عاشق که عشق خود می د اند آیین بزرگ کردنت را
کوروش بزرگ
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 22:23 توسط افراسیاب
|
آسمان غرش كن وهر جا كه بباري سرزمين من استكوروش بزرگ هخامنشي
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 7:57 توسط افراسیاب
|
در نبرد با تاريكي شمشير نمي كشم بلكه چراغي مي افروزمزرتشت
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 7:56 توسط افراسیاب
|
افراسیاب هستم اهل شیراز هستم و ساکن بندر عباس
شغل آزاد دارم ادبیات خوندم و هنر جوی موسیقی هستم
در جواب شما دوست بزرگوارم دریا
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 7:39 توسط افراسیاب
|
همه روز روزه بودن،همه شب نماز کردن
همه ساله حج نمودن،سفر حجاز کردن
شب جمعه ها نخفتن،به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش،طلب نیاز کردن
... به مساجد ومعابد ،همه اعتکاف جستن
... ... ...ز مناهی و ملاهی،همه احتراز کردن
به مدینه و به کعبه،سر و پا برهنه رفتن
دو لب از برای لبیک،به وظیفه باز کردن
به " خدا "که هیچ یک را،ثمر آنقدر نباشد
که به روی نا امیدی،در بسته باز کردن!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 8:48 توسط افراسیاب
|
درود بر اهورا مزدا و روان پاک شاهنشاه کوروش پدر
تارنگار سرزمين بي کران
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 18:29 توسط افراسیاب
|
گفتم
گفتم که در این عالم تنهاست دلم اینک
گفتی که چه باشد غم ؟ چون هست دلت با من
گفتم که دلت هرگز غمخوار نبود اما
... گفتی که تویی شبها زین عشق چنین ایمن
گفتم که تو آن نوری در سایه ی تردیدم
گفتی که شدی آخر شیدای چنین مأمن
گفتم که چه باک از عشق ؟ ای شعله در این خرمن
گفتی که روا باشد در خلوت خود بودن
گفتم که چرا با من صد جور و جفا داری ؟
گفتی که چنین باشد حسن رخ گل دیدن
گفتم که مرا دریاب ای از همگان بهتر
گفتی که به غم سر کن دوران خوشت با من
ترانه جوانبخت
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 19:5 توسط افراسیاب
|
کودکی با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می
کرد زنی در حال عبور او را دید، او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و
کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟
زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم. کودک گفت: می
دانستم با او نسبتی داری
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 20:47 توسط افراسیاب
|
راستی
روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را
بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه
اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است !
مگر هردو از یک تن نیست؟
بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم
کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان، شرفت را شکر که
اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین.
(( فریدون فرخزاد ))
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 12:37 توسط افراسیاب
|
سالهاست که معنای این را نفهمیده ام “رفت و آمد” یا “آمد و رفت” ؟
آدمها میروند که برگردند ، یا میآیند که بروند؟
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 8:32 توسط افراسیاب
|
خداوندادستانم خالی و دلم غرق در آرزوهای بیکران است
به قدرت بیکرانت یا دستانم را توانا گردان
یا قلبم را از آرزوهای بیکران خالی گردان
کوروش بزرگ هخامنشی
+
نوشته شده در جمعه سوم تیر 1390ساعت 10:52 توسط افراسیاب
|
مردم اغلب بی انصاف بی منطق و خود محورند ولی آنان را ببخش.............اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند ولی مهربان باش.....
اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند ولی شریف و درستکار باش........
نیکی های امروزت را فراموش می کنند ولی نیکو کار باش............
بهترین های خودت را به دنیا ببخش حتی اگر هیچگاه کافی نباشد.............
و در نهایت می بینی هر چه هست همواره میان تو و خداست نه میان تو و مردم......
کوروش بزرگ هخامنشی
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 17:29 توسط افراسیاب
|
چنان دل کنده ام از دنیا که رنگم رنگ خاموشیست
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشایست
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 10:47 توسط افراسیاب
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 12:8 توسط افراسیاب
|
همواره به یاد داشته باشید آخرین کلیدباقیمانده شایدباز گشاینده در باشد کوروش بزرگ
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 8:12 توسط افراسیاب
|
اوکه شادمانی مردم را نمی خواهد از ما نیست او برده بی مزد و منت اهریمن است کوروش بزرگ
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 8:10 توسط افراسیاب
|
باران باش و ببار نپرس کاسه های خالی از آن کیست کوروش بزرگ
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 8:9 توسط افراسیاب
|
در روزگاری که لبخند آدمها بخاطر شکست توست بر خیز تا بگریند کوروش بزرگ
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 8:8 توسط افراسیاب
|
او که تنها به سخن گفتن شادمان می شود غمگین ترین شماست کوروش بزرگ
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 8:7 توسط افراسیاب
|
دستت را به من بده از آتش بگذریمآنان که سوختند همه تنها بودند
کوروش بزرگ
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 8:5 توسط افراسیاب
|
کوچک باش و عاشق که عشق خود می داند آیین بزرگ کردنت را
کوروش بزرگ هخامنشی
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 8:4 توسط افراسیاب
|
از دو چیز در شگفتم رنگ آبی آسمان که می بینم و می دانم که نیستو خدایی که نمی بینم ومی دانم که هست دکتر علی شریعتی
+
نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 8:28 توسط افراسیاب
|
زندگی زندون سرد کینه هاسترو دلم زخم هزارتا خنجره
+
نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 8:21 توسط افراسیاب
|
نازنیناما به ناز تو جوانی کرده ایم
با جوانان ناز کن با ما چرا؟
+
نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 8:20 توسط افراسیاب
|
درخشان ترین تاجی که مردم بر سر می گذارند در آتش کوره ها ساخته می می شود چارلی چاپین
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 22:40 توسط افراسیاب
|
به یاد آرزوهایم سکوتی می کنم بالاتر از فریاد
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 22:38 توسط افراسیاب
|
خداوندا اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک تر نیست
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 22:38 توسط افراسیاب
|
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم با جوانان ناز کن با ما چرا
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 22:37 توسط افراسیاب
|